پنجره ایی باز شده …

اکتبر 3, 2008 در 10:26 ق.ظ. | نوشته شده در 1 | 3 دیدگاه

با يك بغل سرما وارد شدي بر پنجره اي كه باز شد ..

درونم از پس ِ پنجره ، آتشفشان ِ كينه

فوراني از درد …. از عشق ِ بالاي دار رفته

شوق ِ فرو خورده …درد ِ حقنه شده

پنجره ي باز ..كليد هاي ِ كيبورد


سرك مي كشي تا بداني هستم

هستي و مي خواني مرا

«من پديده شدم» ….

مثل ِ هميم …..

هيز ِ پنجره اي كه باز مي كنيم

در زميني ترين رقص

در ابري ترين هواي رقص

چشمان در رفت و آمد …..مدام …

پنجره …كليد هاي ِ كيبورد

ژ..پ..چ..هماره به اشتباه تايپ مي شوند …

خواهش ملتمس ِ اين ورق پاره ها

سنگ شدم و پرت

گُر گرفتم ……»خوش امدي»

دور ِ چشم هايت همه مشق بود

زبانت راه ….. نوك انگشتانت نشان ِ راه …

كليد ِ ري استارت … شروعي از نو …

برنامه اي كه تصوير را نمي خواند ..

شيشه ي اين پنجره را باز كن …

كليد هاي ِ كه با لمس شان ….ذهن را به سكوت مي خواند

تن آب را من به دست دادم …..!!!!!!!

دست بر پشتم خورد …»من اينجايم «….

اين همه آنجا نبودي ؟!!

هرگز آنجا نيستي ..تني كه آنجاست ..

تكثير شدي ….از آسمان لبانت مي ريزد ..

نشت مي كني در خاكي از واژه و سطر

واژه ها هميشه دنبال ِ تني مي گردند

متني كه رنگ ِ تن ِ خود عوض كرد ….

نگاه در رفت و آمد …..

پنجره ي باز …كليد هاي ِ كيبورد

چنگ مي زنم به خاكي كه تورا …….

سيل از پنجره به من رسيد …

خاموش شدم ….

كينه .هيس !!! درد … هيس !!!!!

لاي ِ اين كلمات پنهان شدم

سرك مي كشم … تا بداني هستم

هستم و مي خواني ….

«من پديده شدم» …

نگاه ِ در رفت و آمد …نگاه گم شد ….

مي خواهم چشم بياندازم به حاشيه ي دور

دور ِ من بلاي ِ فاحش ، هوا شد

هاي ِ هاي ِ نفسهايم راه جمع كرده ام … تا همه ….

تو اصلن آنجا نيستي !!! همه مي دانند …

پنجره اي باز شد …

دكمه هاي ِ كيبورد مي نوازند

زميني ترين رقص ها ..براي ِ ما ..

در بين ِ نگاه ..در جا زده اين رقص …

كسي به من بگويد..» اِشق» را عشق بنويسم

يا شقه شقه قرباني اين رهايي ….

از عشق نوشتن را گم بودم

انگشتان و كليد هاي ِ كيبورد برايم نوشت ..

((پرنده زنده است …اگر چه پرواز مرد …))

دوباره هيز مي شوم به پنجره …

باز مي شود ، مي نويسم :

«درود بر تو
«کجایی؟ دلم تنگت شده …»

Advertisements

وب‌نوشت روی وردپرس.کام.
Entries و دیدگاه‌ها feeds.