محمد سیاه و درنا…..فرشته

اکتبر 5, 2008 در 9:34 ق.ظ. | نوشته شده در 1, راز گل سرخ | 5 دیدگاه


محمد سیاه را قبل از دستگیری هم محمد سیاه صدا می کردند ،

هر وقت یکی با تردید صدایش می زد می گفت راحت باش از دبستان تا دانشگاه همه ی دوستانم محمدسیاه صدایم می زدند 0 با لهجه ی خاصی که به لاتی می خورد صحبت می کرد ، در نظافتِ اتاق ، در مرتب کردنِ ساک های همه ی بچه ها که گوشه ی اتاق چیده شده بود ، در نوبتِ دستشویی و نوبتِ حمام که هر بیست ویک روز یک بار می رسید ، سر و صدای زیادی به راه می انداخت ، از یک ساعت قبل از وقتِ حمام به داخلِ حمام می رفت و درونِ دیگِ بزرگی که آنجا بود آّب می ریخت ، اجاقِ زیرِ دیگ را روشن می کرد تا به جوش بیاید ، محاسبه اش دقیق بود به هر نفر چهار سطل آبِ گرم می رسید ، با جنب و جوشی که در حمام راه می انداخت عرقِ همه را در می آورد ، صحنِ حمام با نفسِ زندانی ها گرم می شد و اکثرِ افراد از آبِ گرم برای پایانِ شست و شو استفاده می کردند

در همه ی کارها پیش قدم بود 0 هیچ وقت گوشه ی اتاق کز نمی کرد و توی خودش نمی رفت 0 از آدم هایی بود که هر وقت مشکلِ حادی برایش پیش می آمد بایستی با فعالیتِ بیش از حد ، جبران اش می کرد 0 مهم نبود چه کار 0 مهم انجامِ فعالیتِ بدنی بود 0 درنا بازی راه می انداخت و اکثرِ مواقع خودش شاه می شد و دستور می داد ، دزد را با پارچه ای که در خودش می پیچیدند و سرش را گره می زدند 0 محکم بزنند 0 سی تا 0 چهل تا 0 بیست تا 0 واقعا درد داشت 0 اما دردش لذت آور بود 0 مخصوصا برای افرادی که به بازجوئی می بایست بروند، تمرینِ خوبی بود 0 جلاد ، بدونِ ترحم فقط دستوراتِ شاه را اجرا می کرد 0 نشانی از گذشت در چهره اش دیده نمی شد 0 با روشی درنا بازی را هدایت می کرد که هیچ کسی ناراحت نمی شد 0 وقتِ پخش کردنِ غذا بینِ بچه های اتاق همیشه سطلِ بزرگی لای پایش می انداخت و از ماست های چکیده ای که خانواده ها می آوردند دوغِ خوشمزه ای درست می کرد 0 جمله ی – محمد سیاه امروز دوغ نداریم – را بارها با خنده جواب می داد که – بدونِ دوغ نمیشه زندگی کرد

0 – همیشه دمِ دست اش کاری برای انجام دادن بود ، انگار کارها خودشان برایش جور می شدند 0 زمان های محدودی هم که دیگر کاری نبود و بیشتر به بعد از نوبتِ دستشوییِ شبانه مربوط می شد یا بازی راه می انداخت یا کتاب می خواند ، با همان جدیتی که کار می کرد ، کتاب می خواند 0 کتاب می خواند و در باره ی کتاب با دیگران صحبت می کرد 0 لای دفترش مثلِ اکثرِ بچه ها یادداشت هایی داشت که معلوم نبود مربوط به کتاب هایی است که می خواند یا خاطراتِ روزمره است 0 کتاب هایش بیشتر مربوط به جامعه شناسی و اقتصاد می شد 0 برای کسی که پرونده اش به شورای عالیِ قضایی رفته بود ، خواندنِ کتاب های اقتصادی تعجب آور بود ، می گفت ذهن اش با خواندنِ این کتاب ها فعال می شود 0 می تواند درست فکر کند و حتی به کارهای روزمره و عادی ِ خودش دقیق تر بپردازد 0

همه می دانستند وقتی محمدسیاه را به بالا ببرند ، حکم اش معلوم می شود ، نگرانی در چشم های کسانی که با او نزدیک تر بودند بیشتر از خودش موج می زد 0 می گفت به حکم ام اصلا فکر نمی کنم ، بی خیال باشین 0 وقتی نمی تونی کاری کنی بهترین کار بی خیالیه 0

صبحِ یکی از روزهای آبان ماه محمد سیاه به بالا احضار شد 0 در اتاقِ دادستان حکم اش را ابلاغ می کنند 0 هرچه از دهن اش در آمد به دادستان گفت و گفت که شما آدم خوار نیستین ، شماها گه خوار هستین ، همه ی آدم ها رو تبدیلِ به گه می کنین و بعدش می خورین ، اما کور خوندید ، من سرمو بالا می گیرم ، شما هم هیچ غلطی نمیتونین بکنین 0

به محمد سیاه اجازه ی آخرین ملاقات با خانواده اش داده نشد ، به اتاق برگشت با همان سر و صدا و خنده های همیشگی ، همه نگاه اش می کردند تا از نگاه هایش و از وضعِ ظاهرش چیزی بفهمند ، انگار اتفاقی نیفتاده بود 0 مثلِ همه ی روزها کارهایش را انجام داد ، وقتِ ناهار دوغ درست کرد و بینِ بچه ها تقسیم کرد 0

غروبِ همان روز با صدای بلند گفت امشب درنا بازی داریم 0 بساطِ درنا بازی را بعد از شام و نوبتِ دستشویی براه انداخت ، درنا را با دقت و حوصله درست کرد ، پارچه ای را دورِ خودش پیچ داد و پیچ داد و بعد سرش را به صورتِ گره ای درست کرد ، این بار خودش دزد شده بود 0 آمد وسطِ جمع و شاه انگار از قبل هماهنگ بوده باشد ، دستورِ چهل ضربه داد0 جلاد با خنده گفت که به او رحم نمی کند باید مزه ی دستورهایی که صادر میکردی را بچشی 0 محمد سیاه کفِ هر دو دست اش را بالا گرفت و جلاد شروع کرد به زدن ، یک ، دو ، تکان نمی خورد محمدسیاه و سرش را بالا نگاه داشته بود و زل زده بود توی چشم های جلاد ، جلاد هم تحریک شده بود و محکم تر می زد ، سه ، چهار ، پنج ، شش ، جلاد ایستاد و به بچه ها نگاه کرد ، چند نفری گریه می کردند 0 با ایستادنِ جلاد ، بقیه هم که انگار تا الان متوجه نبودند ، متوجه ی موضوع شدند و شروع کردند به گریه کردن 0

جلاد درنا را انداخت و با صدای کشیده ای گفت که بابا ما هم آدمیم 0 محمدسیاه بلند شد و جلاد را بوسید و قسم اش داد که بازی را تمام کند 0 گفت دل اش می خواهد بازی تمام شود 0 با بی رحمیِ تمام 0 یواش بزنی ازت ناراحت می شم 0 جلاد برگشت و درنا را محکم یکی یکی به کفِ دست های محمدسیاه می زد و شمارشِ دسته جمعی ادامه یافت ، صدای گریه ی همه بلند شده بود و جلاد هم گریه می کرد و هم محکم بر کفِ دست های محمدسیاه می کوبید 0 بعد از بازی هم محمد سیاه بلند شد و روی تختِ وسطی رفت ، همه پایین نشسته بودند ، گفت حالا یه عمامه کم دارم تا بشم آخوند 0 صدای هق هق و خنده در هم آمیخت 0 گفت عادت ندارم صحبتِ جدی بکنم ولی دلم می خواد توی دلمو به شما بگم 0 خیلی از شماها زنده می مونین 0 دعا می کنم همتون زنده بمونین 0 یک سال 0 ده سال 0 بیست سال 0 برای ماها غصه نخورین 0 برای اونا غصه بخورین که ظلم کردن ، به ناحق کشتن ، سیاه کاری و ستم رو به درونشون بردن 0 اونا کوچکترین شانسی برای خوشبختی ندارن 0 اونا با لگد مال کردنِ ما و با اعدام کردنِ ما آدم های دیگه ای شده ان 0

آدم هایی که از اول این جوری نبودن 0 برای اونا غصه بخورین که تبدیل به جانی هایی شدن که خودشون هم نمی فهمن 0

اما جامعه ی ایران ، با همه ی جوامعی که تا الان دیدیم و خوندیم فرق می کنه ، جامعه ی ایران به شدت عملگراست 0 به لحاظِ ایده و عقیده متکثرتر از هند است 0 هندی که به هفتاد دو ملت معروفه 0 هیچ عقیده ومذهب و آیینی به جز عملِ واقعی ، مردمو جذب نمی کنه 0 نیرویی که بتواند راه هایی مشخص برای مفاهیمِ آزادی و اقتصاد برنامه ریزی بکند ، اعتمادِ مردم را جلب میکنه 0 این ها شاید چیزِ بدرد بخوری برای شماها نباشه 0 اما این هم یادگاری منه 0 اما پیش گوییِ من هم اینه که شماها بعد از بیرون رفتن از زندان زجر و دردهای زیادی را متحمل می شین 0 مواظبِ خودتون باشین و همیشه منو با خنده به خاطر بیارین 0

آن شب هوای اتاق دم داشت ، ساعتِ خاموشی اعلام شده بود ، اما هیچ کس نخوابید ، در دسته های چهار پنج نفره نشستند و در نورِ پروژکتورهای دیده بانی که به اتاق سایه می زد صحبت می کردند وقتی که محمدسیاه را صدا زدند ، همه ی اتاق به نوبت در آغوش اش گرفتند و خداحافظی کردند محمد سیاه برای هر نفر کلماتی جداگانه گفت 0 موقعِ بیرون رفتن از اتاق برگشت و خطاب به همه گفت اونا که نماز می خونن ما رو هم وسطِ نمازاشون دعا کنن 0

* * * * *

………………….فرشته ….

چند روزه که گریه می کنی و با خودت حرف می زنی ..یاد خاورانی ، یاد برادرت ..دلت تنگ برادرتی ..

وقتی می نویسی… کلمه به کلمه…. به یادش هستی و فکر می کنی در سالها پیش در چنین لحظه ای برادرت کجا بوده و چه می کرده …می خواهی با انگشتانت بر روزی زخمهایش مرهم نهی و داد بکشی در خود …صدای داد خود را خفه می کنی و مثل همیشه لبخند می زنی ..و می گویی :

نه کسی نباید بداند که چشمانت خیس است ..اشکبار کابلهای هستی که سالها پیش دریدند تن عزیزت را ..

کسی نباید بداند قلبت می تپد برای برادرت ..

کسی نداند بهتر است به سخره می گیرنت ..و می گویند این زن دیوانه شده ..این زن در گورستانها بدنبال چه می گردد….عشقش سر بدار شده خودش هم آواره گورستانها…قلبت سنگین می تپد ..قلبت پر از مویه های نخوانده شده ..

ادامه ….

ساخت یک وب‌گاه یا وب‌نوشت رایگان در وردپرس.کام.
Entries و دیدگاه‌ها feeds.